جاده تاریکی بود...تنها روشنایی نور ماه بود که گاهی پشت کوه های بلند و سیاه پنهان میشد و دوباره پیدا میشد...یک لحظه وقتی داشتم از دیدن اینهمه تاریکی و لکه ای نور در دوردست اسمان لذت میبردم دچار استرس و تنگی نفس شدم...حس کردم که به انجا اصلا تعلق ندارم...به آن جاده..به آن ماشین و سرنشینانش که همسر و فرزند کوچکم بودند...دیدم هرچقدر سعی میکنم نگاهشان کنم تا یادم بیاید که دقیقا در آن لحظه در درست ترین جای ممکن نشسته ام .. نفسم بیشتر تنگ میشود...ناچار چشمانم را بستم و به این فکر کردم که اگر اینجا نه پس کجا؟الان باید کجا میبودم که اینطور دوری از آنجا بیتابم کرده...تصویر کم کم واضح شد...مثل لنز دوربین قدیمی که اول تار است و بعد کم کم واضح میشود...گور سرد و تاریکی بود ...من بالای آن ایستاده ام ... کمی به داخل تاریکی قبر نگاه میکنم و بیشتر به گور های اطرافم...سنگ قبر کناری نامش آشناست...مادربزرگم است...دیدم که به آنجا تعلق دارم...نفسم آرام شد و قلبم از تند تپیدن دست کشید...آرام شدم...مادربزرگم کنار قبر خودش نشسته بود و آرام و تنها نگاه میکرد...بدون لبخند..بدون خشم..بدون ترس...فقط در ساده ترین حالت ممکن آرام نشسته بود و بی هیچ حرفی فقط نگاه میکرد...با همان پیراهن سورمه ای که گل های ریز بهاری تمام تنش را پوشیده بود و چادر قهوه ای گل دارش....چشم باز کردم و دیدم هنوز در همان جاده ایم...اینبار آرام بودم...به آسمان تاریک و ماه روشن نگاه کردم...فقط نگاه کردم...خالی از هر عاطفه و خشمی...بعد به همسر و فرزندم...کم کم با زندگی آشتی کردم و روشنایی ته جاده گرمای لطیفی به قلبم بخشید و دست هایم از یخی درآمد...بعد از آن دیگر هرگز دچار این حالت نشدم اما زیاد پیش می آید که احساس غریب
برچسب:
نویسنده: پرهام موسویپور
تاريخ: يکشنبه
24 بهمن
1400 ساعت: 23:16